آمادهسازی جانشین در کسبوکار خانوادگی معمولاً با یک سؤال مهم همراه است؛ «کدام یک از فرزندان باید کسبوکار را در دست بگیرد؟». اما اگر به تاریخ یکی از معدود تقطیرخانههای مستقل ویسکی نگاه کنیم، با موضوع متفاوتی روبرو میشویم. در این کسبوکار خانوادگی سوال مهمتری هم پرسیده شد: «جدای از این که چه کسی جانشین کسبوکار میشود، تجربههای این جانشین باید در کجا و چه زمانی شکل بگیرد؟»
اسپیساید، در دل ارتفاعات اسکاتلند، مرکز بیش از پنجاه تقطیرخانه ویسکی است. بسیاری از آنها مثل «دیاژیو» و «پرنو ریکار» که وارد بازار بورس هم شدهاند، امروز به شرکتهای بزرگ بینالمللی تعلق دارند. اما در میان مزارع سرسبز کنار کوه Ben Rinnes، یک تقطیرخانه هنوز هم به سنت نسلهای پیشین اداره میشود؛ یعنی در اختیار یک خانواده است؛ بدون هیچ سهامدار بیرونی و بدون شرکت مادر.
این شرکت گلنفارکلس (Glenfarclas) نام دارد و خانواده گرانت بیش از یک قرن و نیم است که آن را اداره میکند. نکته جالبی که در مورد این خانواده وجود دارد، چیزی است که از نسلی به نسل دیگر رسیده و در هیچ سندی هم ثبت نشده؛ جانشینان گلنفارکلس، پیش از اینکه پشت میز این کسبوکار خانوادگی بنشینند، دورهای آموزشی را طی کردهاند که در نوع خود بسیار جالب است؛ دورهای که بیشتر شبیه یک ماجراجویی تقریبا پرریسک به نظر میرسد؛ گاهی این آموزش به انتخاب خودشان بوده و گاه از دل یک شکست تلخ چیزهایی را آموختهاند و جالبتر اینکه هر بار که صنعت آنها دچار رکود شده است، افق دیدشان را نهتنها محدود نکردهاند، بلکه قدمهای جسورانهتر و گاه عجیبتری هم برداشتهاند. در این مقاله گنار به گلنفارکلس، خانواده گرانت و مسیری که در پیش گرفتند، میپردازیم.
منبع اصلی تاریخچه این مقاله کتاب Glenfarclas: An Independent Distillery نوشته ایان باکستون است، تاریخنگار صنعت ویسکی که آن را برای ثبت تاریخ خانواده و تقطیرخانه نوشته است.
نسل اول و دوم؛ بدون هیچ فرصتی برای آماده شدن
جان گرانت (۱۸۰۵-۱۸۸۹) دامدار بود و تنها برخوردش با ویسکی، به نوشیدن آن محدود میشد. او در سال ۱۸۶۵، مزرعه Rechlerich را به همراه تقطیرخانهای در کنارش که مستأجر قبلی، رابرت هِی، از ۱۸۳۶ برایش مجوز رسمی گرفته بود، به مبلغ ۵۱۱ پوند و ۱۹ شیلینگ خرید که مبلغ بالایی محسوب میشد؛ معادل ۲٬۵۶۰ روز دستمزد یک کارگر ماهر آن زمان. اما همچنان کاری با ساخت ویسکی نداشت. او تمرکزش را روی دامداری گذاشت و برای سود بیشتر، تقطیرخانه را به یک فرد محلی که سررشتهای از تقطیر کردن داشت، اجاره داد. این شخص جان اسمیت بود که بعدها تقطیرخانه کرگانمور را تأسیس کرد. انتخاب این فرد اصلا تصادفی نبود؛ اسمیت پیش از آن، مدیر تقطیرخانههای مکالان، گلنلیوت و کلایدزدیل در ویشاو بود و تقطیرکنندهای باتجربه به شمار میرفت. به روایت خانواده، او یک نسبت خویشاوندی دوری هم با جان گرانت داشت.
در سال ۱۸۷۰، اسمیت تقطیرخانه خودش را ساخت و از گرانتها جدا شد. جان گرانت بهجای او، پسرش جورج را وارد شراکت کرد که همان سال با السی گوردون ازدواج کرده بود. جورج صاحب پنج فرزند شد، از جمله دو پسر که هر دو را جان و جورج نامیدند؛ نامهایی که در نسلهای بعد هم تکرار شد که ردگیری شجرهنامه این خانواده را برای خواننده امروزی کمی دشوار میکند.
جورج گرانت (۱۸۳۰-۱۸۹۰) در سال ۱۸۸۹ مزرعه و تقطیرخانه را به ارث برد، اما فقط یک سال بعد خودش هم درگذشت. السی، همسر وی وارث کسبوکار و مزرعه شد و او هم اداره آن را به دو پسر ارشدش سپرد. هیچکس فرصت طولانی برای آمادهشدن نداشت.
نسل سوم؛ از یک شکست بزرگ تا تثبیت سنت کسبوکار
اواخر دههی ۱۸۹۰، جان (۱۸۷۳-۱۹۴۹) و جورج (۱۸۷۴-۱۹۴۹) برای تأمین مالی توسعه، نیمی از شرکت را به Pattisons of Leith فروختند. برادران پاتیسون در اصل تاجران لبنیات در ادینبرا بودند که فرصت بزرگی در صنعت روبهرشد ویسکی دیدند؛ آنها کمپانی مشترکشان با گرانتها را در ۱۸۹۶ تأسیس کردند و با تبلیغات پرهزینه و وعدههای بزرگ، سرمایه قابلتوجهی از سرمایهگذاران جذب کردند. برادران پاتیسون ستاره صنعت بودند؛ اما امپراتوریای که آنها بنا کردند، صرفا یک کلاهبرداری بزرگ بود. برادران پاتیسون به زندان افتادند و شرکتشان ورشکسته اعلام شد. فروپاشی آنها رکودی زنجیرهای در کل صنعت ویسکی اسکاتلند به راه انداخت.

این رکود برادران گرانت را وادار کرد تا برای نجات کسبوکار، بخشی از ذخیره ویسکی خود را به قیمت بسیار کمی بفروشند و باقی زیان را با وامی از بانک کالدونین، با وثیقه مزرعه و ذخیرهها، جبران کردند. تمام بدهی ظرف هشت سال پرداخت شد.
این تجربه برای خانواده هزینه مالی و روانی سنگینی داشت، اما درسی ماندگار هم به آن داد؛ خانواده قرار نبود که دیگر به این راحتی مالکیت کامل کسبوکار خود را با فرد دیگری خارج از خانواده شریک شود.
نسل چهارم؛ کلکسیونی که از یک تهدید زاده شد
جورج، پسر جورجِ سوم، ۵۲ سال رئیس هیئتمدیره ماند؛ یعنی تا زمان مرگش در سال ۲۰۰۲. او یکی از بزرگترین تهدیدهای شرکت را به فرصتی بزرگتر بدل ساخت. در سال ۱۹۶۸، شرکت Distillers Company (که بعدها در ساختار دیاژیو قرار گرفت) نامهای برایش فرستاد مبنی بر این که تصمیم دارد که در سال بعد برای ویسکیهای ترکیبی خود، از تولیدات گلنفارکلس استفاده نکند. با اینکه این تهدید هرگز بهطور کامل عملی نشد و سال بعد هم خرید ادامه پیدا کرد، اما باعث اتخاذ تصمیمی از سوی جورج شد که مسیر دیگری را پیش روی گلنفارکلس گذاشت؛ جورج نمیخواست شرکتش تا این اندازه به یک مشتری بزرگ وابسته باشد، پس بخش بیشتری از تولید را برای بطریکردن و فروش مستقیم توسط خود شرکت کنار گذاشت.
سالها بعد، این تصمیم به مجموعهای از ۴۳ وینتیج پیاپی از ۱۹۵۲ تا ۱۹۹۴ تبدیل شد. «وینتیج» در این کسبوکار به محصول یک بشکه مشخص از یک سال مشخصِ تقطیر گفته میشود، نه ترکیبی از چند بشکه مثل بیشتر ویسکیهای بازار. داشتن یک وینتیج سالم از هر سالِ متوالی، یعنی زنجیرهای بیوقفه و بدون هیچ شکافی در ذخیره.
این ذخیره بهجای فروش به بازار، عامدانه کنار گذاشته شده بود تا خود خانواده روزی آن را بطری و عرضه کند. سال ۲۰۰۷ این نقشه عملی شد؛ این ۴۳ وینتیج زیر یک عنوان واحد یعنی «مجموعه Family Casks»، عرضه شد. هر بطری از یک بشکه مشخص با شماره مخصوص خود و در قدرت طبیعی بشکه، بدون رقیق شدن. به همین دلیل تیراژ هر وینتیج بسیار محدود بود.
این کاری بود که تقریباً هیچ تقطیرخانه دیگری در اسکاتلند نمیتوانست تکرار کند، چون کمتر تقطیرخانهای، بهخصوص پس از رکود دهه ۸۰، چنین ذخیره پیوستهای داشت. گلنفارکلس فقط به این دلیل توانست این ۴۳ سال را کامل عرضه کند که در سالهای قبل، کمکم چیزی از تولیدات خود را ذخیره کرده بود، بدون اینکه بداند روزی چنین مجموعهای از آن ساخته خواهد شد.

با گذشت زمان، برخی سالها (مثل ۱۹۷۹) بارها با نسخه جدید دوباره عرضه شدند و مجموعه تا سال ۲۰۱۷ به بیش از ۳۸۰ بطریگیری رسیده بود. ارزش آن هم در بازار مشخص شد؛ یک سِت کامل ۴۳ بطری در حراجی بونامز بین ۱۴۰ تا ۱۸۰ هزار پوند تخمین زده شد. چیزی که در دههی ۱۹۶۰ فقط یک واکنش دفاعی بود، شش دهه بعد تبدیل به یکی از ارزشمندترین مجموعههای تاریخ ویسکی اسکاتلند شد.
نسل پنجم و ششم؛ «هر اشتباهی باید جای دیگری رخ بدهد»
پسر جورج چهارم، پیش از پیوستن به کسبوکار خانوادگی، سه سال در تقطیرخانه رقیب یعنی شرکت Teacher’s کار کرد. Teacher’s یکی از برندهای شناخته شده ویسکی ترکیبی اسکاتلند بود، جایی که برخلاف گلنفارکلس، فروش بطری و برندسازی از ابتدا بخش اصلی کسبوکار بهحساب میآمد، نه یک فعالیت جانبی در کنار فروش عمده به ترکیبکنندگان.
نام این پسر هم طبق سنت خانوادگی، جان بود. جان نسل پنجم وقتی برگشت، از پدرش پرسید حالا باید چه کند. پدر از او پرسید Teacher’s از کجا پولش را در میآورد و جان جواب داد از فروش بطریهای Teacher’s. همین گفتوگو جرقه تحول دهه ۱۹۷۰ شد؛ تمرکز بیشتر بر فروش بطری بهجای تکیه صرف بر فروش عمده.
این گفتوگو در خلأ اتفاق نیفتاد. چند سال پیش از آن، پدرش، جورج، با خطر از دست دادن یکی از مهمترین قراردادهای خانواده با یک مشتری بزرگ روبهرو شده بود، همان تهدیدی که در نامهی ۱۹۶۸ شرکت Distillers Company هم بازتاب یافته بود. جان وقتی از Teacher’s برگشت، در زمانی وارد شد که پدرش به این نتیجه رسیده بود دیگر نمیشود فقط به فروش عمده تکیه کرد. تجربه جان در فروش، این نتیجهگیری را از یک تصمیم دفاعی و اضطراری به یک مسیر شغلی روشن تبدیل کرد؛ او سالهای بعد را در بخش فروش گذراند و در سال ۱۹۷۹، در ۲۸ سالگی، به سمت مدیرعاملی رسید. از همان دوره، گلنفارکلس شروع به ساختن شبکهای از واردکنندگان و توزیعکنندگان مستقل در کشورهای مختلف کرد؛ رویکردی که تا امروز ادامه دارد.
دیدن فرصت در میانه رکود
در دهه ۱۹۸۰ رکود دیگری برای صنعت ویسکی رخ داد؛ در طی این رکود وقتی بسیاری از تقطیرخانهها تعطیل شدند، گلنفارکلس هم تولید را کاهش داد، اما تولید و ذخیرهسازی را متوقف نکرد. وقتی رکود تمام شد، ذخیره قدیمی آماده بود؛ همان الگوی ۱۹۶۸ که در نسلی دیگر تکرار شد. جان، برای پسرش جورج، همان انتظاری را که خودش تجربه کرده بود، به یک اصل روشن تبدیل کرد؛ اصلی که جورج آن را یک «قانون نانوشته» میداند: «بهتر است اشتباهاتت را جای دیگری مرتکب شوی.»
بررسی مسیر جورج نشان میدهد این جمله فقط شعار نبود:
یک دوره کارآموزی در شرکت مالتسازی Muntons، پیش از ورود به هر تقطیرخانهای.
یک سال در شرکت Inver House و در مجموع کار در چهار تقطیرخانه مختلف؛ از مشکردن و تقطیر تا کار در انبار.
دورهای در بوردو، برای یادگیری شراب.
دو سال فروش در هنگکنگ، عمدتاً شراب، ودکا و جین، نه ویسکی خانواده خودش.
بازگشت به گلنفارکلس در سال ۲۰۰۰ و عضویت در هیئتمدیره در ۲۰۱۳، پس از رشد بیش از ۷۵٪ فروش جهانی طی چهار سال.

این مسیر تصادفی نبود. جورج پیش از آنکه قرار باشد درباره کسبوکار خانواده تصمیم بگیرد، مجبور شد در جای دیگری تصمیمگیری را تمرین کند، اشتباهاتش را در آنجا مرتکب شود و خودش را با استانداردی غیر از استاندارد خانه بسنجد. مهمتر از آن، او این تجربه را بیرون از کسبوکار خانوادگی و در دورهای به دست آورد که آسیا درگیر بحران مالی بود، نه در دورهای آرام و قابلپیشبینی. امروز گلنفارکلس به بیش از ۱۰۰ کشور صادرات دارد.
یک الگو با رفتارهای متعدد
در ۲۰۲۵ رکود شدید دیگری در انتظار صنعت ویسکی در سطح جهان بود؛ اما این بار هم گلنفارکلس مسیر متفاوتی در پیش گرفت و مجوز ساخت شش انبار جدید را گرفت. مدیر تقطیرخانه، کالوم فریزر، درباره این تصمیم گفت: «شاید عجیب به نظر برسد که انبارهای بیشتری میسازیم.» خانواده سالانه حدود ۳ میلیون پوند فقط صرف خرید بشکه میکند؛ خانواده با این سرمایهگذاری، افق دید خود را فقط به فصل بعد محدود نکرده، بلکه به دهههای بعدی چشم دوخته است.
در تاریخ گرانتها، همین منطق چند بار تکرار شده؛ وقتی وابستگی به یک مشتری به تهدید بدل شد، کلکسیون ویسکی ساختند؛ وقتی بازار به سمت رکود رفت، ظرفیت آینده را دیدند و زمانی که قرار بود نسل بعد کسبوکار را به دست گیرد، او را از خانه بیرون فرستادند. این تصمیمات که از یک الگوی واحد پیروی میکنند، نتایج مهمی را به دنبال دارند که مکمل یکدیگر نیز هستند: خانواده فقط تلاش نکرد دارایی را حفظ کند؛ تلاش کرد ظرفیت تصمیمگیری نسل بعد را هم بسازد.
در سال ۱۹۸۰ همین منطق به شکل دیگری هم دیده شد. گلنفارکلس یکی از دیگهای تقطیرش را بهصورت آزمایشی با بخار گرم کرد که از گرمایش مستقیم ارزانتر بود؛ اما به گفته جان گرانت، محصول کاملاً تغییر کرد: «همه شخصیتش از بین رفته بود و خیلی بیمزه شده بود.» آزمایش پس از حدود یک هفته متوقف شد و تقطیرخانه به همان گرمایش مستقیم و پرهزینهتری برگشت که هنوز هم از آن استفاده میکند.
آمادهسازی جانشین فقط معرفی وارث نیست
اگر جورج مستقیم وارد گلنفارکلس میشد، از روز اول وارث بود. اما مسیرش در Muntons، چهار تقطیرخانه، بوردو و هنگکنگ، چیز دیگری به او داد؛ تجربهای که پیش از اختیار به دست آمده بود.
نظریه مباشرت (Stewardship Theory) از زاویهای دیگر به این بحث مربوط است. Davis، Schoorman و Donaldson در سال ۱۹۹۷ نشان دادند که در برابر نگاه رایج که مدیر را فردی صرفاً منفعتطلب میبیند، انسانها در شرایط مناسب میتوانند خودشان را نه صرفاً مالک منفعت شخصی، بلکه مباشر هدفی بزرگتر ببینند. پژوهشهای تازهتر نقش تجربه بیرونی را مستقیمتر بررسی کردهاند؛ پژوهش Kustec، Østergaard و Sasson (نسخه ۲۰۲۵) نشان میدهد جانشینانی که تجربه کار بیرونی دارند، پس از جانشینی تقریباً همسطح مدیران حرفهای غیرخانوادگی عمل میکنند، در حالی که جانشینانی که فقط درون شرکت بزرگ شدهاند، بهبودی در عملکرد ایجاد نمیکنند. Ge و Campopiano نیز در ۲۰۲۲، در مروری بر پژوهشهای مدیریت دانش در جانشینی، بر اهمیت ساختن و انتقال دانش لازم برای رهبری موفق شرکت خانوادگی تأکید کردهاند.
خود خانواده هیچجا نگفته است که تجربه بیرونی جورج دقیقاً برای جلوگیری از تکرار اشتباهات نسلهای قبل طراحی شده بود؛ این خوانش ماست. اگر موضوع را کمی بیشتر بکاویم، به نتیجه جالبی میرسیم: اگر اولین اشتباه جدی یک جانشین، در دل کسبوکار خانوادگی اتفاق بیفتد، هزینه یادگیری او را فقط خودش پرداخت نمیکند و ممکن است این هزینه متوجه خانواده، کارکنان، سرمایه و حتی کنترل مالکیت هم بشود. اگر بخشی از آن یادگیری در جای دیگری شکل گرفته باشد، خانواده هنوز میتواند از نتیجه آن استفاده کند، بدون اینکه اشتباهات مستقیما روی میراث مالی آنها تاثیر بگذارد.
مدیریت روزمره تولید امروز در دست کالوم فریزر است؛ متخصصی خارج از خانواده گرانت که در سال ۲۰۱۲ استخدام شد و در سال ۲۰۲۶ عنوان «استاد تقطیرکننده و استاد ترکیبکننده سال» را در جوایز Icons of Whisky اسکاتلند به دست آورد.
این موضوع یک نکته جالب را در مورد گلنفارکلس بیان میکند؛ استقلال مالی خانواده به معنای انحصار مدیریتی کامل نیست؛ خانواده مالکیت و جهتگیری استراتژیک را نگه میدارد و تخصص عملیاتی را از بیرون میآورد؛ همان تمایزی که مقاله «آیا ثروت شما واقعاً به خود شما تعلق دارد؟» در گنار آن را مورد بررسی قرار میدهد؛ این که چطور ممکن است صاحب چیزی باشید، ولی تنها تصمیمگیرنده در مورد آن نباشید.
آنچه هنوز نمیدانیم
درباره مسیر پیش از تصدی نسل چهارم چیزی نمیدانیم. صورتهای مالی رسمی شرکت به صورت عمومی در دسترس نیست؛ رقم ۳ میلیون پوند تنها هزینه سالانه بشکه است، نه کل درآمد.
درباره نسل هفتم هم هیچ چیز قطعی در دست نیست. جورج دو دختر دارد. نمیدانیم آیا قانون «کار در بیرون» برای نسل بعد هم اجرا خواهد شد، یا کسی از این نسل مستقیما وارد کسبوکار میشود.
درسی برای روبهرو شدن با رکود
الگوی گرانتها یک قاعده مشخص دارد: در رکود یا تهدید، منابعی که رقبا رهایشان میکنند را بخرید.
در ۱۹۶۸ و دهه ۸۰، زمانی که بسیاری از بازیگران این صنعت با تهدیدی جدی روبرو شدند و فعالیت خود را محدود کردند، گلنفارکلس فرصت را دید و تولید و ذخیرهسازی را متوقف نکرد. در رکود، فرصت همیشه در ارزان شدن یک دارایی نیست؛ گاهی در کم شدن تعداد کسانی است که هنوز حاضرند برای آینده هزینه کنند.
این دقیقاً همان چیزی است که یک کسبوکار ایرانی امروز، در میان تورم بالا و بلاتکلیفیِ معلق میان جنگ و آتشبسی که مدام نقض میشود، میتواند بپرسد؛ در این رکود، کدام منبع (ملک، تجهیزات، نیروی متخصص و حتی برند رقیبی که در حال ترک میدان است)، بهخاطر ترس دیگران، با قیمتی ارزانتر از ارزش واقعی در دسترس است؟
نکتهی دوم اما عملیتر است: جانشین کسبوکار را دقیقاً در همین دوره بلاتکلیفی وارد میدان کنید، نه بعد از آن. جورج گرانت را در دوره ثبات به هنگکنگ و بوردو نفرستادند؛ او وقتی به هنگکنگ رفت که آسیا درگیر بحران مالی بود. تجربهای که در محدودیت به دست میآید، با تجربهای که در شرایط با ثبات ساخته میشود، یکسان نیست.
سه اقدام برای همین امروز
در شرایط فعلی شما میتوانید به عنوان صاحب یک کسبوکار چند کار ضروری و اساسی انجام دهید؛
یک فهرست از منابعی که رقبای ضعیفتر در این رکود رها میکنند تهیه کنید؛ نه لزوماً برای خرید فوری بلکه برای شناخت فرصت.
اگر جانشینی در مسیر آمادهسازی دارید، همین رکود را تبدیل به محیط تمرین او کنید، نه بهانهای برای به تعویق انداختن آن. تصمیمی واقعی و با بودجهای محدود در شرایط نامطمئن به او بسپارید که خروجی آن (سود یا زیان) به خود او تعلق داشته باشد.
یک هزینه را که «فصل بعد» توجیه پیدا میکند، امسال انجام دهید؛ دقیقاً وقتی که همه منتظر تغییر شرایط هستند.
با انجام این اقدامات شما به همان نتیجهای خواهید رسید که خانواده گرانت در طول چند نسل به دنبال آن بودند؛ یعنی رسیدن به پاسخ این سوال: «اگر احتمال میدهید که جانشین شما اولین اشتباه جدیاش را همین امسال مرتکب شود، ترجیح میدهید این اتفاق کجا رخ دهد؟ در خود کسبوکار شما، یا جایی که هزینه آن اشتباه متوجه خودش باشد و خانواده بدون هیچ هزینهای فقط نتیجه و درس آن را به دست آورد؟»
یک نرمش ذهنی؛ نسل بعد کجا باید تجربه کسب کند؟
قلم و کاغذی در دست بگیرید؛ نه برای پیدا کردن پاسخ درست، فقط برای دقیقتر کردن سؤالها:
اگر جانشین شما همین فردا وارد کسبوکار شود و اشتباهی بزرگ مرتکب شود، آن اشتباه چه هزینههایی برای خانواده دارد؟
کدام مهارت را نمیتوانید داخل کسبوکار خودتان به او یاد بدهید؟
او کجا میتواند همان مهارت را با مسئولیت واقعی تجربه کند، جایی که اشتباهش هزینه کمتری برای خانواده داشته باشد؟
در شرایط بلاتکلیفی فعلی، کدام تجربه را به بهانه «الان زمان مناسبی نیست» به تاخیر انداختهاید؟
اگر قرار نیست نسل بعد فقط مالک باشد، برای تبدیلشدن به جانشین چه چیزی باید پیش از دریافت اختیار تجربه کند؟
جمعبندی
گرانتها استقلال کسبوکار خود را فقط با در دست داشتن مالکیت آن حفظ نکردند. بخشی از این استقلال را با تصمیمهایی ساختند که ممکن بود در کوتاهمدت منطقی به نظر نرسد؛ ذخیرهای که هنوز به آن نیاز نداشتند، سرمایهگذاری در دورهای که بازار عقب نشسته بود و فرستادن نسل بعد به محیطهایی که نام خانوادگیشان جای تجربه را نمیگرفت.
آنها ریسک را از خانه بیرون نبردند تا در امان بمانند؛ بلکه آن را در جای دیگری، با هزینهای کمتر، پذیرفتند تا وقتی که نسل جدید به خانه برمیگردد، آماده باشد. تجربهای که با مسئولیت واقعی به دست میآید، همان چیزی است که مقاله «ثروت را ذهن میسازد، نه فقط پول» با عنوان «معماری ذهن مالی» توضیح میدهد؛ فرزندی که هیچوقت اجازه اشتباه کردن ندارد، برای تصمیمگیری تمرین نکرده است.

